تبليغاتX
پارمیس ویرنیان





عکس خالیه  

عکس های توپ هنری و زیبا

 

عکس های توپ هنری و زیبا

عکس های توپ هنری و زیبا

 

عکس های توپ هنری و زیبا

عکس های توپ هنری و زیبا

عکس های توپ هنری و زیبا

 

عکس های توپ هنری و زیبا

 دوستان این وبلاگ تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد

باتشکر از تمامی دوستان عزیز که با کامنتاشون منو شاد کردن

خدا حافظی میکنم ولی نه برای همیشه

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/05/06 | 9:32 قبل از ظهر | + | موضوع:

بارونیه  

خورشیدم و شهاب قبولم نمیکند.................سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند

ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت..............عکسی  شدم که قاب قبولم نمیکند

بوی باران

بوی سبزه  .........بوی خاک

شاخه های شسته ....باران خرده پاک.......اسمان ابی و ابر سپید

دشتهای سبز بید .....عطر نرگس رقص باد ........نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم  کبوتر های مست.....نرم نرمک میرسد اینک بهار.....میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها....خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز .....خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/24 | 1:31 بعد از ظهر | + | موضوع: |

 

پرکن پیاله را

کاین جام اتشین

دیری است که ره به حال خرابم نمیبرد

این جام ها که درپی هم میشود تهی

دریای اتش است که ریزم به کام خویش

گرداب میرباید وابم نمیبرد

من باسمند سرکش و جادویی شراب

تابیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تامرزناشناخته ی مرگ وزندگی

تاکوچه باغ خاطره های گریز پای

تاشهر یادها....

دیگرشراب هم جز تا کنار بسترخوابم نمیبرد

هان ای عقاب عشق

ازاوج قله های مه الود ودور دست

پروازکن بدشت غم انگیز عمرمن

انجاببرمراکه شرابم نمیبرد...

ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد

درراه زندگی

بااین همه  تلاش وتمنا وتشنگی

با اینکه ناله میکشم از دل که اب اب....

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پرکن پیاله را.....

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/16 | 9:14 قبل از ظهر | + | موضوع: |

 

بوده است خری که دم نبودش

روزی غم بی دمی فزودش

دردم طلبی قدم همی زد

دم میطلبیدو دم نمیزد

ناگه نه زراه اختیاری

بگذشت میان کشتزاری

دهقان به سرش کشیدفریاد

گفت این همه کشته رفته برباد

برگردکه جای خرگری نیست

خرلایق سبزه پروری نیست

اینجاسرخرکسی ندارد

ان هم چه خری که دم ندارد

خر از غم دم به عرعر امد

از زخم زبان به هم برامد

ازرده ورنجیده خیره سرشد

ازکینه به مرد حمله ور شد

مرد ازپی دفع شر برامد

باچوب به جنگ ان خرامد

هی بر سروگوش خر هی زد

از روی حساب هم نمیزد

چون کار به جنگ وجوش افتاد

هم از سرخر2گوش افتاد

بیچاره خر ارزوی دم کرد

نایافته دم 2گوش گم کرد

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/12 | 2:47 بعد از ظهر | + | موضوع: |

انشادرمورد=13سال دیگرخود را تعریف کنید  

بنام خداوند مردان جنگ

دلیران چون شیرو ببرو پلنگ

بنام خداوند یاران دین

به شک رفته مردان اهل یقین

بنام یلال محمدنشان

 

امروز وفرداهای خود را اینگونه تو صیف میکنم که:

امروز خودم را یک دختر پاییزی تمام عیار میدانم

پائیزی یعنی اینکه...مثل پائیزکه همیشه انتظار امدن زمستان وبهار بعدازخودرا داردمن نیز انتظار یک چیز را میکشم........

شاید یک اتفاق...شاید...ویا شاید اینده ای بهتر از حال

همیشه دوست داشتم خوب باشم نه بهترین،نمیخواستم جلب توجه کنم،نمیخواستم،نمیخواستم هم یکی فکرکند که من عاجزم ، که نبودم

نمیخواستم بد ترین باشم ونه بهترین.همیشه بزرگسالان ارزو میکردن که کوچیک بشن  ....ولی

هیچ وقت به این مهم نرسیدم که اخر چرا؟؟؟چرا؟؟؟مگرخرد سالی چه چیزی دارد که دیگران تشنه ی رسیدن به ان هستند

هرچه فکر میکردم جوابی جز اینکه شاید انقدردر رویاهای اینده غرق شده باشم که جایی برای خردسالی نباشد راپیدانکردم

اخرتمام شب وقتی سر بالین میگذاشتم فقط وفقط فکر این بودم که ایا روزی میرسد که مرا مهندس گویند

نه به اسم نه بخدا نه..میخواستم علم مهندسی داشته باشم

ولی از خدا که پنهون نیس ازشما چه پنهون از رفتار مهندسان هم خوشم میاد...امروز هیچ احساسی به خرد سالی ندارم

هنوز خوشم نمیاد که خرد سال شوم...شاید هنوز باید زمان بگذرد تا بفهمم که در کنارخانواده  بودن وخوردن و خوابیدن چه کیفی داره

نمیتوانستم بفهمم حرفهایی رو که میگفتند...میگفتند  شما الان راحتید...انسان تا زمانی راحتی رو تجربه میکنه که در پیش خانوداه اش

باشه...پدر پول در بیاره و خرج بشه...مادر بپذه و بچه ها بخورن..کاری نیست به جز درس خواندن که این هم

بدرستی انجام نمیگیرد..من باور نداشتم ونمی دانستم که بزرگسالی هم دردسرهای  مربوط به خود را داردو فقط میگفتم

رسیدن به ارزوها درگرو گذرزمان است وگذر زمان یعنی بزرگ سالی،نمیدانستم چرا میگفتند راحتید

مگر درس خواندن هم کار راحتی است؟؟؟؟؟؟؟؟((توی دل خودم میگفتم نه اینکه خوشون بی سوادن میگن راحته))نمیدانستم

تو این گل بازی سرکوچه چی هست که تمام انسانهای بزرگ ارزوی برگشتن به این روزها

را دارند...نمیدانستم خاطراتی را که تعریف میکردند چه جذابیتی دارند،فقط همیشه پیش مادربزرگم میشنیدم که پدرت تو کوچولویی یه شعر میخوند اخرش کلمه ی سینه چاک داشت، فورا همراه با گفتن این کلمه زیپ لباسش رو پائین میکشید

نمیدونستم اخه این چقدر خنده داره که جمع تا یه ربع میخندیدن..پدرم وقتی تعریف میکرد باپسرعموم رفتیم یکی رو مسخره کردیم

ویااذیتش کردیم..خودشون میخندیدن ولی من خنده ام نمیگرفت..اما امروز از اون تاریخ 13سال گذشته.تازه میدونم که چی میگن...

دیگه نمیگم چرا برگشتن به گذشته؟؟؟؟؟مگر درگذشته چیست که باز گشتنش برایتان ارزوست.مهندس شدم ولی چه فایده مگرارزوهای بزرگتررهایم میکنند...تازه میفهمم که چقدرگل بازی سرکوچه بابچه ها ارزشمنده...فهمیدم که خوخوردن وخوابیدن چقدر خوبه...دیروز از درس خوندن تنفرداشتم اما امروزارزوی یک لحظه یا فرصتی رو میکنم که مناسب برای ادامه ی تحصیل باشه...

دیروز میگفتم ه ماشین میخوام، ارزویم بدست اوردن میزومقام مهندسی بود ، اما امروز........دیروز ارزو داشتم فیش اولین حقوقم روببینم.. یادش بخیر چقدر برای حقوق اولم برنامه ریزی کرده بودم...چه چیزهایی که قرار بود برای خودم واطرافیان بخرم ولی..حیف که حقوق 1000رو گرفتم ولیاری که باید نشد:دیگه نمیتونستم مثل گذشته بخورم وبخوابم چون مسئولیتهای بزرگتری دارم که واقعا برای خوردن وخوابیدن مجالی نیست...تازه فهمیدم که بابام چی میگفت...((میگفت تازمانی راحتید که پدرپول درمیاره ،میخورید،نمیفهمید که مسئولیت یعنی چی؟؟؟نمیدونید وقتی ادم از سرکار میادخونه فقط میخواد ارامش باشه تا بتونه بخوابه  یعنی چی؟؟؟؟؟))امروز فهمیدم که دیگر مجالی برای جبران نیس...فهمیدم که ماشین داشتن هم دردسر داره،هرروز یه فیش میاد

در خونه ات میگن باید بیای برای بیمه ی فلان400تومن بریزی به حساب...نمیدونم یه روز گیر بکسش خرابه هر روز یه کوفتی داره

بنا به اعترافات مذکور این جانب(؟؟؟؟؟؟؟)مهندس فیزیک هسته ای اعلام میدارم که:از این به بعد

میخواهم از بزرگسالی استعفا دهم،دیگر نمیخواهم مهندس باشم، ارزانی خودتان....دیگر نمیخواهم ماشین داشته باشم ، بابا مشغله یکاری منو کشت.......دیگه نمیخوام برم سرکار بابا خوابم میاد. بنابراین ازهمین مکان مقدس اعلام میدارم که میزومقام مهندسی را به شما واگذار میکنم،سوییچ ماشینم را باخرسندی و خوشحالی تمام به شما میبخشم،،فقط وفقط میخواهم اسوده خاطر باشم فقط همین

ودر پایان میخواهم یک نتیجه ی اخلاقی بگیرم که: میخواهم بگویم در هر زمانی که هستید قدر ان را بدانید نه در انتظار اینده باشید ونه در حسرت گذشته....اگه اتفاقی برای کسی رخ داده بود که برایتان تعریف کرد بعنوان تجربه از او درس بگیر

ونگو باید برایم تجربه شود چون همیشه یک چیز نباید برای هرفرد تجربه شود بعضی اوقات تجربه کردن بعضی چیزهابه قیمت تباه شدن اینده میباشد.در پایان میگویم گذشته را ارج بنه چون درس میشود برای ایندگان..امروز را دریاب چون گذشته را میسازد واینده در گرو لحظه لحظه ی ان است،و اینده را خوب بساز تا هیچ وقت پشیمانی کودک درو نت را نیازارد

به امید ان روز

ای کاش میشد باز هم یک کودکی پر شور شد                           تا اطلاع ثانوی از سن فعلی دور شد

تمام

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/07 | 1:16 بعد از ظهر | + | موضوع: |

فهم  

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/05 | 9:32 بعد از ظهر | + | موضوع: |

 

سلام دوستان

از تاخیر چند روزه ام عذر میخوام

فکرکنم نتونم زود به زودبیام

اخه نه خودم نه داییم دیگه رایانه نداریم

با تشکر ازکسانی که در این مدت

به یادمن بودن

راضیه خانم/داش رضای خوبم/مهسا خانمی/اق شاهین /شیدا خانم

وشیما خانم و............

اگه کسی از قلم افتاد معذرت میخوام

و

یک کلام خودمونی

اق رضا به یادتم مثل یه برادر دوست دارم

اق شاهین یه دوست خوبی برای من و دوستم ثریا وضعیت بحرانیت رو ثریا برام شرح داد

راضیه خانم  به یادتم مثل خواهرم دوست دارم وهمچنین مهسارو همین طور


توی وبلاگ کیوان رفتم

تغییر اساسی کرده بود

دیگه.....


شیداخانمی درکت میکنم چون خودم مثل تو خیلی کار دارم

راضی خانمی /از اون سجاد بگو که گفته بودی

دیگه چیزی برام نگفتی ازش

اق شاهین در مورد مریم شنیدم....متاسفم براش و خوشحالم برات که بیشتر از این گول

نخوردی

دیگه

هیچی...............

بازم موقع خداحافظی شد

اه

بای عزیزانم

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/04/04 | 10:37 بعد از ظهر | + | موضوع: |

تولد راضیه  

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/01/22 | 9:36 بعد از ظهر | + | موضوع:

بهش میگن شعر  

بسم الله

سلام

خوشین

 میخواهم یه شعر براتون بذارم

====

جای ان دارد که چندی هم ره صحرابگیرم

 

سنگ خاراراگواه این دل شیدا بگیرم

 

موبه مو دارم سخنها

نکته ها از انجمن ها

بشنو ای سنگ بیابان

بشنوید ای باد وباران

با شما هم رازم اکنون

باشما دم سازم اکنون

شمع خود سوزی چو من

درمیان انجمن

گاهی اگر اهی کشد دلها بسوزد

یک چنین اتش بجان

مصلحت باشد همان

باعشق خود تنها شود

تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر درپی لیلای خویشم

عاشق این شور و حال

عشق بی پروای خویشم

تا بسویش ره سپارم

دردمستی برندارم

من پریشان حال ودل خوش خوش

باهمین دنیای خویشم

 یه چندتا عکسم هس

که امیدوارم ازشون خوشتون بیاد

 

و

 

 

بای

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/01/21 | 10:12 بعد از ظهر | + | موضوع: |

تولد محسنه دیگه  

نوشته ای از یك عاشق به نام :پارمیس | 88/01/11 | 9:34 قبل از ظهر | + | موضوع: |